زبانحال مسلم بن عقیل با امام علیه السلام
دهانم خشک و جسمم غرق خون و دیده دریایی عجب کردند اهل کوفه از مهمان پذیرایی همانهایی که در این شهر گرداندند رو از من فـراز بامها در چشمشان گشتم تمـاشایی سرم را برد قـاتل هدیـه از بهـر عبیدالله تنـم در کوچههـا گردیده گـرم راهپیمایی به جسمم تا که ممکن بود آمد زخم روی زخم نبـودی کوفیان را بیـشتر از این توانایی رسیده ضربهها بر سینه و پهلو و بازویم بیا بنگر که مسلم پای تا سر گشته زهرایی از آن ترسم که چونآیی نبینم ماه رویت را ز بس از چشم گریانم عطش بگرفته بینایی اگرچه رنگ خون زیباست بر روی شهید اما تماشا کن که روی من به خون بخشیده زیبایی تـمام شب کـنار کوچهها تنها تو را دیدم خدا داند نکردم لحظهای احساس تنهایی بیـا نامردی و پستی اهـل کوفه را بنگر که بهر کشتن یک تن کند شهری صفآرایی سزد میثم به یاد کام عطشان و لب خشکم کند تا جان به تن دارد به اشکِ دیده، سقّایی |